به آسمان نگاه میکنم.ابرهای تیره همه جا را فرا گرفته .چیزی درون قلبم میسوزه.دلم برای شاد بودن تنگ شده. گاهی از خودم میپرسم آیا شادی حقیقت داره یا توهمی دور از باوره که ما آدم ها برای خودمون ساختیم تا بتونیم به کمک این وهم شورانگیز به زندگی شرربار خودمون ادامه بدیم؟
اینجاست که خاطره ها به کمک میان. از لابه لای خاطرات دردناک و مه آلود ، روزهایی رو به یاد میارم که شاد و بی پر
وا بودم. از میان هزاران لحظه های سخت ، لحظه های خوبی هم هست که درست مثل تنها ستاره ای روشن از دل سیاهی شب بیرون میاد . این لحظه هان که باعث میشن شک کنم به دروغ بودن شادی، چرا که اگر وجود نداشت پس من هم نباید درک و تجربه ای از شادی میداشتم. پس چرا امروز در تاریک ترین ساعت روحی خودم، در کویری تهی از احساسات خوشایند درونی، سرگردان شدم؟ آیا واقعا جهان چنین تهی و تاریکه یا اینکه این فقط تصویری تاریک جلوی چشم های منه؟ آیا زمزمه ها راست میگن که من زمانی در گذشته ها ، آرام آرام در ترس هام غرق شدم و اون قدر توی این تاریکی قدم برداشتم که راه خونه رو گم کردم؟ آیا تاریکی حقیقت داره یا اینکه من اون رو توی ذهن خودم ساختم؟